نامه های بی جواب
به نام مهربان ترین
این خاصیت زمینی بودن است
که آدم مدام به عشق شک می کند
خیالی نیست
بیا و انتقام تمام زنهایی زمین را ازمن بگیر
به اندازه تمام دروغ هایی که تا امروز گفته ای ، به من شک کن
فکر کن که هر روز دست به دست دختران دانشگاه می روم سینما
فکر کن که هرشب کنار زنی خوابیده و به صدای جریان خون در پستانهایش گوش می دهم
یا آنقدر بیدار مانده ام که دیر به سرکار رسیدم
اگراین حرف برای اینکه مرا اذیت کنی خوشحالت می کند
دیروز زنی شبیه تو را دیدم
آنقدر نگاهش کردم
که مجبور شد به من بخندد
حال به کنایه بگو
عشق تازه مبارک
این روزها برای تو مثل طناب شده ام
هرکجا که زنی را به دار می کشند
تو از چشم من می بینی
من هیچ وقت نگفتم که مردها آدمهای مقدسی هستند
اما اگر خوشحال می شوی
بگو که من دروغ گفته ام
بگو که من گفته ام مقدس ترین مرد زمینم
بگوکه من گفته ام به هیچ چیز و هیچ کس جز تو نگاه نمی کنم
گفته ام ، خراب شود سینمای که جز با تو مرا در خودش ببیند
بشکند آینه ای که من روبه روی آن ایستاده باشم و
تصویر تو را نشان ندهد
بگو که خودت گفتی :
وقتی نبودنت طول کشید
این شعر را
برای بودن زنی شبیه تو گفتم
بگو
با طعنهء خنده بگو
- شما مردها همه شبیه هم هستید
این نشد، آن یکی
درست مثل عاشقانه ترین شعرت که وقتی من نبودم گفتی
بگو
هرچه که دلت می خواهد بگو
چشمهایت را ببندو دهنت را باز کن
هیچ وقت به من فکر نکن
فکر نکن که بفهمی
من هنوز پسرم
یا اینکه عاشقانه ترین شعر من
بیشتر از آنکه برای بودن کسی باشد
برای نبودن توست!
توهیچ وقت به چشمهای من خیره نشدی
اگرنه می فهمیدی سال هاست تو را می شناسم
بارها با تو به کافه ها رفته ام
بارها بوسه ای را میان خودم وتو تقسیم کرده ام
روی یک تخته کنار تو نشسته ام
باصدای بلند شعر خوانده ام
من هیچ وقت پنهان نکرده ام
عاشق زنی شده ام که نمی داند مرا دوست دارد !؟
اما تو !
خودت را پنهانی زندگی می کنی
و جرات نداری درباره ساده ترین اتفاقی که برایت افتاده حرف بزنی
حتی آن روز که می خواستی بگویی دوستت دارم
عشق را از روی دست زنی نوشتی
که فقط بخاطر حسی ساده بامن دست می داد
تمام پنجره ها شاهدند
هیچ وقت بامن از دری عبور نکردی که در آن خانه کسی نباشد
هیچ وقت لبانت را برای من تر نکردی
کناری هیچ تختی، هم شانه ام نشدی
هیچ وقت مرا به شکل خودم ندیدی
هیچ وقت نگاه نکردی
نگاه نکردی و گفتی
گفتی:
مهربان شعرهای تومن نیستم
بارها با حرفهای توسوختم
ودوباره ازخودم متولد شدم
تو سیر بودی وازگرسنگی ام بی خبر
اگر نه می فهمیدی
شب ها کنار خودت خوابیدن یعنی چه
باخودت سینما رفتن
باخودت قهر کردن
باخودت آشتی کردن
با خودت بودن و دنبال خودت گشتن
اگرنه! می فهمیدی
تو زود تر از من به دنیا آمده ای
اما دیرتر از من عاشق شدی
هنوز دنبال خودت بودی
که من گفته بودم:« دوستت داشتم»
با خودت گفتی :
این یک حس ساده است
یا شور جوانی
هنوز با آیینه حرف می زدی
که من ازنگاه تو شاعر شده بودم
تو با من دوست شدی
اما، من دوستت داشتم
از دوست بودن تا دوست داشتن
فاصله ایست به اندازه
آب تا باران
حالا
سهم تو ازعشق
دوست داشته شدن است
و سهم من
دوست داشتن
بگو
برای دوست داشتن چقدر باید پرداخت
تا کسی به عشق شک نکند
از اینجا می روم اگر آمدی و فکر کردی که هنوز حرف های من ارزش شنیدن دارند ،
بگو تا آدرس وبلاگ تازه ای که درآن برایت می نویسم را بگویم . بدرود
رُفته گر محل که مُرد
بوی مرگ
تمام محله را گرفت
نامه های بی جواب ۱۷
ای هنوزهای مهربان
من که روی زخم خودم نشسته بودم
با کسی کاری نداشتم
خودت گفتی بیا
گفتی: رفته ام دریا
هوای اینجا بارانیست
یک فانوس پیدا کرده ام
کمی نور می خواهم
وکمی پرنده
دل واپس کشتی ها هستم
گفتی:
جنگ ماهی ها با کوسه بالا گرفته است
مرغ های ماهی خوارهم آتش بیار معرکه شده اند
اگر آب دستت است ، زمین بگذار و بیا
می ترسم دریا را به آتش بکشند
در ساحل چیزی نماده است
جز چند قایق خسته
با دریایی زخم بر بدنشان
و چند تکه تور پاره
که برای صیاد خویش مرثیه می خواند
خرگوش ها هم از ساحل رفته اند
چیزی نماده لاک پشت ها ازتخم در بیایند
اگر سراغ آبی دریا را بگیرند، چه بگویم ؟
در آخر مثل همیشه خندیدی
تا مبادا بگویم ،نه
بی آنکه حرفی بزنم
رفتم جنگل
تا برای فانوس تو هیزم بیاورم
به پسر بچه ای سپردم
تا آمدن من
با پارچه ای سفید در امتداد ساحل بدود
شاید دیده باشی اش
تو هم یک تورتازه بباف
قایقش بامن
فقط می ماند کمی ستاره برای شب هامان
من قلاب می گیرم
وتو از آسمانی می چینی
وقتی به دریا نگاه کنی
خدا بزرگ تر همیشه است
نگران طوفان ها نباش
و از ساحل دور نشو
من زودتر از برف ها بر گیسوی تو خواهم نشست
سپنت مهربان
نامه های بی جواب ۱۶
وتو آن روز مهربان تر بودی
رفته ام دریا
باید از پری دریایی بپرسم
رازمرگ دلفین ها در ساحل چیست ؟
مراقبت خودت باش
دلم را اول به خدا
بعد به تو می سپارم
خودت خوب می دانی که از دارو ندار دنیا
همین یک دل را دارم
جان تو و جان دل
سعی می کنم با اولین باران
پیش از تولد اولین پروا نه برگردم
اگر دیر آمدم
حواست به طوفانهای پس از من باشد
به پروانه ها بگو
ازهر طرف که باد آمد پرواز نکنند
دیروز یک دسته عنکبوت را دیدم
که خودشان را به باد بسته بودند
من غذایم را با گنجشک ها تقسیم کرده ام
به درخت ها هم سپرده ام
مراقب لانه ی پروستو باشند
تو هم به خورشید بگو
با ستاره ها کمی مهربان تر باش
تنهایی فقط شایسته خداست
خودت هم منتظر بمان تا برگردم
مبادا پا به پای رودخانه راه بیفتی
به امید اینکه به دریا بررسی
دو کوچه پایین تر از لانه سمورها
سد زده اند
تا یادم نرفته بگویم
درعلفزاری که برای اولین بار همدیگر را دیدیم
بزرگراه ساخته اند
مراقب باش لاک پشت ها به آنجا نروند
دلم برای همه شما تنگ می شود
به جای شما زمین را می بوسم
شما هم زمین را ببوسید
سپنت
نامه های بی جواب۱۵
مهربان تر باد نامت
این روزها اگر به خانه ما بیایی
می بینی که نیستم
رفته ام دنبال چشمک یک ستاره
شاید الان که این نامه را می خوا نی به آخر آسمان رسیده ام
من به این زودی ها پیدا نمی شوم
بی فایده است که چشمهایت را به آسمان بدوزی
پرنده
هیچ رد پایی از خودش در آسمان نمی گذارد
تو همیشه از آتش می ترسیدی
پس خورشید را فراموش کن
می ماند پرنده های سرگردان
که راه خانه شان را در باد گم کرده اند
یادت نرود
تو آنقدر پدرانشان را با تیر و کمان کشته ای
که هیچ وقت در مسسیر نگاهت قرار نخواهند گرفت
اگر جرات پریدن نداری
بیهوده به چشماهیشان دل نبد
من
از نقطه کور نگاه هم گذشته ام
سپنتا مهربان
نامه های بی جواب ۱۴
مهربان باد بی کرانه بودنت
هنوز یه عصای سیاه توی سرم مونده . کاش می تونستم اونو بشکنم . راستی چرا آدم ها خیلی زود قول هایی رو که می دن فراموش می کنن؟ چرا دانشمند ها فکر می کنند می تونن مسیر باد و تغییر بدن ؟ تو اگه جای خودت نبودی؛ دوست داشتی باد باشی یا درخت ؟ شاید بگی درخت . چون همیشه دوست داشتم سر جام بایستم . شایدهم بگی باد . چون دوست دارم دنیا روتجربه کنم . اما اگر قرار خودم نباشم، نبودن رو انتخاب می کنم . چون همیشه دوست داشتم که خودم باشم. نه کم تر، نه بیشتر. می خواستم بنویسم که، می خوام از کنارت برم . اما دیم من هیچ وقت کنار تو نبودم که بخوام برم. این تو بودی که همیشه به کمک خیالات من در کنار من بودی . دیدم ، من به اختیار خودم نیومدم که حالا با اختیار خودم برم . نمی دونم باید چیکار کنم. چرا تو؟ چرا من ؟ چرا ما ؟ حالا تمام دلخوشی من این نامه هاست که برا ی تو می نویسم، نمی دونم اونها رو می خونی یا نه؟ کاش می دونستی عشق یک طرفه چقدر عذاب آوره. اینکه تو یکی رو دوست داشته باشی اما اون حتی اگه دوستت داشته باشه چیزی به تو نگه. تو همیشه سکوت می کنی و منتظر می مونی تا من حرف بزنم . کاش حداقل ، می گفتی که سهم من از تو چشمهای چقدره؟
نمی دونم چرا ، اما، یه هراس توی چشمات می بینم که به نظر می آد عشق رو شکست می ده . یادت نره ، عشق هیچ مرزی نداره و همه مرزها رو می شکنه.
سپنت
به نام مهربان ات
آواز های پسران عاشق
پشت دیوار مدرسه
دانشگاه رشته عاشقی نداشت
ماعشق را به خیابان بردیم
پسرانی که در چهار راه ها ایستاده بودند
به صداقت ما خندیدند
ما عشق را در سینه ها مان پنها ن کردیم
مردانی که صاحب سینه هامان شدند
هیچ وقت راز بزرگی آن را نفهمیدند
ما با عشق به کودکانمان شیر دادیم
پسرانی عاشق
پشت دیوارهای مدرسه
مهربان تر باد نامت
بایدساده بنویسم
عصرعصر سرعت است
عصر داستا ن های کوتاه
بی مقدمه به دنیا آمدن
بی مقدمه زیستن
بی مقدمه دوست داشتن
بی مقدمه مردن
تنها به اندازه یک چراغ قرمز
فرصت فکرکردن داری
و به اندازه یک چراغ سبز
فرصت گفتن
ببین
سبزی این چشم
چه سرخ نفرین می کند
کوتاهی زمان را
زمان تنگ است
نه شعری برای مرگ می نويسم
نه شعری برای درد
از جنگ بيزارم
از مرگ میان جدول و دیوار
مهربان
بی مقدمه بگویم
وقتی لباس سفيد می پوشی
صلح بدنت را می پذيرم
می نويسم عشق
تا تمام تنت جوانه بزند
سپنتا مهربان
به نام مهربان
مهتابی ها خورشید من شده اند
گل های قالی طبیعتم
حالا
قناری های گلدوزی شده
به قامت افسرده پشتی ها
تنها خاطره ایست که از تو مانده است
کاش کمی مهربان تر بودی
مردن با خاطره های مصنوعی قشنگ نیست
نامه های بی جواب/۱۳
به نام مهربان
هر چقدر فکر می کنم که یک انسان چگونه از ثبت تلاش دیگران به نام خودش لذت
می برد به هیچ نتیجه ای نمی رسم . گاهی در جلسات شعر افراد شعرهایی را می
خوانند که پس از مدتی معلوم می شود آن شعر متعلق به فرد دیگر است . یا اینکه، یک
گروه تحقیقی را به صورت دسته جمعی انجام می دهند ؛ اما ، ناگهان می بینی یک
نفر با پر رویی تمام کتاب را به نام خودش منتشر کرده است. این روزها رسم تازه ای
به وجود آمده و آن هم این است که بعضی استادان بی سواد دانشگاه با بودجه های
دولتی و استفاده از تلاش عده ای جوان زحمت کش ، اقدام به انجام کارهای پژوهشی
می کنند و در پایان آن را به نام خودشان منتشر می کنند. یکی دیگر از کارهای
ناشایست ترجمه کتاب های خارجی به زبان فارسی و چاپ آنها با عنوان تالیف از
طرف چهره های شناخته شده است.هیچ وقت دوست نداشته ام جای این افراد باشم.
بدترین تولیدات ذهنی خودم را با بهترین تولیدات ذهنی دیگران عوض نمی کنم. البته
منظورم این نیست که آنها را قبول ندارم و نمی خوانم ، نه. من با عشق و علاقه تمام
آثار جدید را می خوانم و به نویسندگان آنها احترام می گذارم. اما وقتی می خواهم در
جایی که همه در حال ارایه تولیدات ذهنی خود هستند چیزی را بخوانم ، شعری را می
خوانم که آن را با تمام وجود خلق کرده ام. خلق یک اثر مانند به دنیا آوردن و بزرگ
کردن یک کودک است. بهترین لذت در خلق یک اثر لحظات آفرینش آن است که با
دردی شیرین همراه می شود. درست مثل گریه کود ک برای مادر. حال چه لذتی دارد
که کودکی را که ما به دنیا نیاورده ایم و برای بزرگ کردنش زحمتی نکشیده ام ، در
حضور دیگران فرزند خود بنامیم. بیشتر لذت را از خلق یک اثر وجدان و روح انسان
می برد ، حالا وقتی که روح انسان از حقیقت یک عمل آگاه باشد چگونه می تواند از
کاری که نکرده لذت ببرد. نه ، هیچ وقت دوست نداشته فرزند دیگران را به نام خودم
معرفی کنم .
سپنتا
وتو همان مهربان باش سوگند به شب کدام شب؟ آن شب که بهتر از هزار شب است و چه می دانند مردم از آن شب؟ شبی که فرشته های بدنت ارواح سرگردان را از آستانه گذر می دهد و آن گاه ضیافتی ابدی آغاز می شود و چه شبی ست آن شب شب تر از هزار شب به شبستانی مقدس شبی تا بامداد ایستاده بر بلندایی عریان در اعماق تنت دو دست مقتدرانه درود می فرستند سوگند به شب وتو چه می دا نی ازآن شب؟ جز سیاهی مغشوش که در بدنت سست می شود فرو کش یک طغیان در شیارگاه آدمی پس آن گاه نفس های خیس بر سینه ها سرد می شود و آدمی می اندیشد
این پایان زندگی ست
وتوچه می دانی از آن شب ؟
انسانی که در خودش دفن می شود
زمینی که خودش را می بلعد
و خاک دوباره ورم خواهد کرد
سپنت
مهربان
قرارمان
همان کافه
روبه روی همان پارک
پرسه گاه دختران تنها
و پسران تنها تر
قرارگاه بوسه های پر دلهره
بر صندلی های متروک نقطه ای کور
قرار مان
همان کافه
پشت همان میز
همان شیشه
که در سکوت دقیقه های سرگردان عشق
نگاه مان را به خیابانی می کشید
هیچ جغدی برای دوست داشتن جیغ نکشید
پسری فراتر از مرزهای قراردادی
احساس نقره ای اش را
به انگشتان یک زن بخشید
زنی که نقره ای احساس را
هراسان در کیفش پنهان کرد
تو نسکافه ای را به من تعارف کردی
تا حرف هایت را با فنجان قهوه سربکشی
چشمان قهوه ایت که در ته فنجان افتاد
سالهاست به قهو خانه می کشد مان
به جستجوی پاسخ ات
تا ته فنجانهای وارونه قهوه را می گردیم
و چه تفسیرها که از آمدنت نمی دهند
سپنت
مهربان بمان
بالای همین رودخانه بود
پاچه شلورات را بالا زدی
از آب گذشتی
هنوز ماهی ها
روبه بالای رودخانه شنا می کنند
آب حس عجیبی دارد
دریا با تمام بزرگی اش
برا ی عشق کوچک است
ببین
نهنگ های عاشق
در ساحل می میرند
مجموعه شعر ( آوازهای پسران عاشق در جنوب شهر) سپنت
برای تو که مهربان ترينی
امروز هم با اتوبس رفتم
امشب هم با اتوبوس برگشتم
رفته بودیم دانشگاه
می خواستیم دنیا را عوض کنیم
شاید هم خودمان را
دنیای بدی بود
هنوز هم دنیای بدی ست
تمام تنم مرداب شده است
و چشمهایم هر روز ترک می خورد
حالا
روزنامه ها هم کفاف عصرهای سرگردان را نمی دهند
کافه ای نیست که باتو تنها باشم
اگر نه هیچ عصری بدون تو زیبا نیست
شب ها
پراز تشنگی خواب می شوم
آنقدر خسته ام
که یادم می رود
متکا را به جای تو بغل کنم
دنیای بدی ست
اين روزها
نه شعر می خوانم
نه داستان
دیگر به فکرم نمی رسی
« زیبایی ات را از یاد برده ام »
عجیب است
هنوزنام اولین دختری را
که به من خندید
از یاد نبرده ام
واینکه نمی دانم چرا از هم جدا شدیم
هنوز از مرگ می ترسم
گاهی فکر می کنم
وقتی رفته بودم دنبال خبر
درالتماس بوق یک ماشین
کشته شده ام
هیچ وقت به اندازه سنم نفهمیدم
من زودتر از خودم پیر شده ام
حتا زودتر از پدرم
که تمام موهایش سفید شده اند
دنیای بدی بود
هنوزهم دنیای بدی ست
ودرهمین دنیاهای بد بود که تو را دیدم
شبیه فانوس
میان صخره و دریا
مرا صدا کردی
از مجموعه شعر در دست انتشار (آوازهای پسران عاشق درجنوب شهر)

تمام فکرشان پرنده بود
هيچکس
به تنهايی قفس فکر نکرد
سپنت

صدای تو قرآن است
صدای تو انجيل است
صدای تو تورات
صدای تو اوستا
نامم را صدا بزن
نامم را به شادی صدا بزن
مسير کدام باد سرنوشت من است
و انتهای کدام جاده خانه تو
سپنت
برای مهربان که اين روزها .......
با تو بدرود می گویم
مانند کشتی ی
که سنگین از اسکله دل می کند
[]
آه
معشوق سیاه بندر تبار من
لبانت
چنان زغال گداخته ایست
که شهوت عشق را
به آتش بدل می کند
اما
بسان سرخی یک غروب
که در سیاهی شب محو می شود
باتو بدرود می گویم
باتو
مانند مسافر قطب
که سخت
از کلبه ای گرم دل می کند
باتو بدرود می گویم
مانند جنگ با برادرانم
ناخواسته
[]
به جای بازوان اهلی ات
اسلحه ای سخت دردست می گیرم
و شب ها
بجای ستیز با آتش بدنت
با آتش گلوله می جنگم
اینک
میان بوسه و خون
با تو بدرود می گویم
باتو
و سربازوار
سرود شهادت می خوانم
« من
خونبهای خواستن توام»
از مجموعه شعر دردست چاپ(تنها که نمی شود خنديد)
مسير کدام باد سرنوشت من است
و انتهای کدام جاده خانه تو
هنوز مهربان منی
شاعري مي کنم
شاعريعني
سکوت باصداي بلند
شعر مي گويم
شعر
تيغ دو دم
مي نويسم شعر
درون خون خودم مي غلتم
درون خون تو
مي نويسم شعر
خيره مي شوم به يک درخت
درخت خيره به من
من،آويزان از درخت
شاعري مي کنم
با صداي بلند
سپنتا

